شب بعد به
جای سنگر نگهبانی از کلیه کناری اش سر در آوردیم. دویست متر با هم فاصله داشتند
زلفی کشفش کرده بود آن جا جمع شدیم که تا صبح بساط شوخی و خنده برقرار باشد من و
زلفی و علی دنیا دیده و ابوالفضل مقدم به زور در بغل هم چپیده بودیم بیچاره
ابوالفضل حساسیت پوستی گرفته بود تنش از دانه های ریز و قرمز پر بود مدام کمرش را
به در و دیوار میکشید که خارشش خوب شود دانه های روی دستش را که میدیدم خارش می
گرفتم تازه صحبتمان گل انداخته بود که صدای پا شنیدیم ساکت شدیم. یک نفر نزدیک
میشد فکر کردم جایمان لو رفته هیکل حسن رنجبر از تاریکی درون کلیه آمد بلوزش را
داخل شلوارش کرده بود زلفی تا دیدش صورتش را سمت چشم سالمش جمع کرد لحن کشداری به
صدایش داد
وای تو چه
قدر خوشگل شدی
با ادایی که درآورد خنده مثل ترقه در سنگر ترکید زود
صدایمان را خفه کردیم و با ایما و اشاره به هم ساکت شدیم خیر سرمان لب خط بودیم.
نباید خیلی سر و صدا راه می انداختیم حسن زود پیراهنش را از شلوارش در آورد. از
زلفی دور شد و پشت علی دنیا دیده پناه گرفت محمد هم دست بردار نبود. تا حسن جنب می
خورد به به چه چه میکرد ما هم جلوی دهانمان را گرفته بودیم و از خنده دست و پا میزدیم
بیچاره ابوالفضل گریه و خنده اش قاطی شده بود. نمی دانست پوستش را بخاراند یا به
مسخره بازی زلفی و رنجبر بخندد.
حسابی که میان نخلها گشتیم و اروند
را پاییدیم دوباره سر و کله مینی بوس ها پیدا شد. دیگر تا میدیدیمشان در ذهنمان
معمای قرار است کجا برویم؟ طرح میشد وقتی از ایستگاه راه آهن سر در آوردیم، یاد
اعزام به مراغه و خاطرات کشتارگاه افتادم فکرش را هم نمیکردیم در دل پایتخت...